Wednesday, January 28, 2009

عکس یادگاری


این عکسو پویا برام فرستاده بود. خیلی خندیدم. نمی دونم چرا یاد زک افتادم.

یک روز خوب


امروز صبح زودتر بیدار شدم و برای یوکا کوکو درست کردم. بوی خوبی کرده بود. کوکوی سیب زمینی پیاز که یک کم هم فلفل دلمه ای بهش اضافه کردم.
بعد هم اومدیم دانشکده. فیدلا نبود و در اتاق قفل بود. بهش اس ام اس زدم. گفت رفتم صبونه بخورم. منم دیدم فعلا بیکارم، رفتم دکتر فندی رو خفت کردم. دیشب براش اس ام اس زده بودم ولی جواب نداده بود. منم بی خبر رفتم اتاقش. سوال هامو راجع به تکلیف درس مالتی مدیا ازش پرسیدم، همینطور برای کلاس اوتورینگ که باید می رفتم درس می دادم. بعد هم ازش به خاطر اینکه راهنمایی کرده بود که از نرم افزارهای مایند مپینگ استفاده کنیم تشکر کردم. خیلی ذوق کرد. منم ذوق کردم. خوشحال بودم ، از این جهت که پیداش کرده بودم و سوال هامو پرسیده بودم. برگشتم پایین. فیدلا هنوز نیومده بود، داشتم بهش اس ام اس می زدم که خودش زنگ زد. کلی عذرخواهی کرد. بعد هم زود اومد ودر رو باز کرد. طفلکی دلم براش سوخت.

Thursday, January 22, 2009

بدون عنوان

هرچی فکر کردم برای این پست عنوانی پیدا نکردم ...
امروز جمعه است. از صبح اومدم دانشگاه و مستقیم چپیدم تو اتاقم. دارم یکریز کار می کنم. کلی پرینت گرفتم، کار بلاگ درسی مو تموم کردم. هنوز هم چندتا پرینت دیگه مونده که باید بگیرم. بعد از امروز تقریبا 9 روز تعطیل هستیم. برای سال نو چینی ها. این مالایی هم جالبند ها. سال نو خودشون، چینی ها و هندی ها رو جشن می گیرند!!!

Monday, January 19, 2009

تجربه روز دوم

مثل همه کارهای دیگه که وسواس دارم ، این کار ایجاد بلاگ هم به خاطر همین وسواس دچار تاخیر شده بود. امروز که از سر دومین جلسه کلاس تدریسم به عنوان کمک مربی برگشتم، تصمیم گرفتم که دیگه شروع کنم. راستش نمی شه گفت خیلی سخته یا خیلی آسون. خودشون -منظورم خود این مالاییها- خیلی راحت برخورد می کنن. منم باید یاد بگیرم که مثل خودشون باشم. دیشب تا یازده شب سر کلاس بودم . بعدش هم مجید می خواست لول بازیشو تو فیس بوک بالا ببره، تا نزدیک 12 جلوی کتابخونه بودیم. صبح هم 8 صبح کلاس داشتم. اوووه ه ه ه حتی فکرش هم خسته کننده است .