Saturday, May 23, 2009

مسابقه اسپلینگ ):


وقتی رسیدیم "سوترا مال" (محل اجرای مراسم) خودم بیشتر از یوکا ترسیدم، اما سعی کردم احساسات خودمو به یوکا منتقل نکنم. یه عالمه بچه بودن که همه راحت و بی دغدغه نشسته بودن و با خودشون بازی می کردن. جوگیر شده بودم. یوکا هم رفت تو بچه ها، یه کم که گذشت حس کردم ترسیده، ترس و نگرانی و تو چشمهای بچه ام می دیدم...معلم ترم پیشش رو پیدا کردم- تیچر لیزا- ، گفت که معلم یوکا نمی یاد!!!!!نامرد خودش هم نرفت پیش یوکا. ا

کلی باهاش حرف زدم، اما خودم هم می دونستم زیاد تاثیر نداره. اون خودشو باخته بود. طفلک من. نوبتش که شد ،نتونست بگه... ا

Wednesday, April 15, 2009

برای مامان عزیزم


برای مادر عزیزم که این روزها خیلی دلتنگشم. کاش می شد بازم می اومد پیشم . ...د

http://www.youtube.com/watch?v=9Wmyj3ARXBw

من هر چند خوب نمی فهمم این خواننده چی می گه، اما می فهمم داره مادر و ستایش می کنه . نفسش گرم که صورتمو با اشک چشم گرم کرد. دوستت دارم مامان جون

آخرین قرمه سبزی!!


تصمیم داشتم برای شام قرمه سبزی درست کنم. صبح که رفتم سراغ لوبیا ، دیدم که دیگه آخرشه و لوبیا ها تموم میشه. شب هم که اومدم سبزی بریزم، دیدم سبزی ها هم آخرش بود. کم کم آذوقه هایی که مامان بابا آورده بودن داره تموم میشه. حالا خدا بزرگه.... اما قرمه سبزی اش بد نشده بود.... ت

Tuesday, April 14, 2009

اولین امتحان !

امروز امتحان "فرهنگ مالزی" داشتیم. اولین امتحان ترم جاری بود. امتحان جالبی بود.
اتفاقا همین دیروز یه ای میلی از طرف یکی از ایرانی ها اومده بود که چرا ایرانی ها با هم متحد نیستن و ... اما امروز من عکس این قضیه ور دیدم. هر سوالی رو که مطمئن بودم درسته به همون اطرافیانم می گفتم. او نها هم به وسع خودشون کمک می کردن. یکی با اس ام اس از دوست مالایایی اش می پرسید، یکی از تو دیکشنری لپ تاپش لغتها رو در می آورد، یکی جوابها رو از استاد می پرسید ، چند نفر حتی بدون اینکه من بخوام برگه شونو آوردن که من بنویسم!!!و الی آخر...
خلاصه همفکری و همکاری که من امروز تو این امتحان دیدم، هیچ جای دیگه ندیده بودم.

Tuesday, February 17, 2009

مامان !

امروز مامان زنگ زد. یه کم صحبت کرد. گفت که برای تولدت کادو فرستادیم، به دستت نرسیده؟ گفتم که نه هنوز. گریه کرد! گفت هر موقع لباسایی که برام می خریدی و می پوشم یادت می کنم. می گم چه لباسای خوبی برام می خرید!!
مامان جونم دلم خیلی برات تنگ شده. هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوست دارم. دعا می کنم همیشه سالم باشی.

Monday, February 16, 2009

روزهای سخت


این روزا خیلی برنامه هام بهم ریخته است. کلی تکلیف و پروژه است که باید تحویل بدم. گاهی وقتا دلم برای یوکابد خیلی می سوزه. طفلکی اونم از صبح که می ره مهد استراحتی نداره تا شب. گاهی اوقات تو اتاقم تو دانشگاه می خوابه. روزاهای دوشنبه که دیگه نورعلی نوره. چون من و مجید با هم کلاس داریم و یوکا تنها می مونه. بعضی وقتا میره پیش ماججا. این هفته اونم وقت نداشت. مجبور شدم تو اتاقم تنها بذارمش. گاهی اوقات با خودم فکر می کنم یعنی میشه یه روز همه این سختیا تموم بشه!

Wednesday, January 28, 2009

عکس یادگاری


این عکسو پویا برام فرستاده بود. خیلی خندیدم. نمی دونم چرا یاد زک افتادم.

یک روز خوب


امروز صبح زودتر بیدار شدم و برای یوکا کوکو درست کردم. بوی خوبی کرده بود. کوکوی سیب زمینی پیاز که یک کم هم فلفل دلمه ای بهش اضافه کردم.
بعد هم اومدیم دانشکده. فیدلا نبود و در اتاق قفل بود. بهش اس ام اس زدم. گفت رفتم صبونه بخورم. منم دیدم فعلا بیکارم، رفتم دکتر فندی رو خفت کردم. دیشب براش اس ام اس زده بودم ولی جواب نداده بود. منم بی خبر رفتم اتاقش. سوال هامو راجع به تکلیف درس مالتی مدیا ازش پرسیدم، همینطور برای کلاس اوتورینگ که باید می رفتم درس می دادم. بعد هم ازش به خاطر اینکه راهنمایی کرده بود که از نرم افزارهای مایند مپینگ استفاده کنیم تشکر کردم. خیلی ذوق کرد. منم ذوق کردم. خوشحال بودم ، از این جهت که پیداش کرده بودم و سوال هامو پرسیده بودم. برگشتم پایین. فیدلا هنوز نیومده بود، داشتم بهش اس ام اس می زدم که خودش زنگ زد. کلی عذرخواهی کرد. بعد هم زود اومد ودر رو باز کرد. طفلکی دلم براش سوخت.

Thursday, January 22, 2009

بدون عنوان

هرچی فکر کردم برای این پست عنوانی پیدا نکردم ...
امروز جمعه است. از صبح اومدم دانشگاه و مستقیم چپیدم تو اتاقم. دارم یکریز کار می کنم. کلی پرینت گرفتم، کار بلاگ درسی مو تموم کردم. هنوز هم چندتا پرینت دیگه مونده که باید بگیرم. بعد از امروز تقریبا 9 روز تعطیل هستیم. برای سال نو چینی ها. این مالایی هم جالبند ها. سال نو خودشون، چینی ها و هندی ها رو جشن می گیرند!!!

Monday, January 19, 2009

تجربه روز دوم

مثل همه کارهای دیگه که وسواس دارم ، این کار ایجاد بلاگ هم به خاطر همین وسواس دچار تاخیر شده بود. امروز که از سر دومین جلسه کلاس تدریسم به عنوان کمک مربی برگشتم، تصمیم گرفتم که دیگه شروع کنم. راستش نمی شه گفت خیلی سخته یا خیلی آسون. خودشون -منظورم خود این مالاییها- خیلی راحت برخورد می کنن. منم باید یاد بگیرم که مثل خودشون باشم. دیشب تا یازده شب سر کلاس بودم . بعدش هم مجید می خواست لول بازیشو تو فیس بوک بالا ببره، تا نزدیک 12 جلوی کتابخونه بودیم. صبح هم 8 صبح کلاس داشتم. اوووه ه ه ه حتی فکرش هم خسته کننده است .