وقتی رسیدیم "سوترا مال" (محل اجرای مراسم) خودم بیشتر از یوکا ترسیدم، اما سعی کردم احساسات خودمو به یوکا منتقل نکنم. یه عالمه بچه بودن که همه راحت و بی دغدغه نشسته بودن و با خودشون بازی می کردن. جوگیر شده بودم. یوکا هم رفت تو بچه ها، یه کم که گذشت حس کردم ترسیده، ترس و نگرانی و تو چشمهای بچه ام می دیدم...معلم ترم پیشش رو پیدا کردم- تیچر لیزا- ، گفت که معلم یوکا نمی یاد!!!!!نامرد خودش هم نرفت پیش یوکا. ا
کلی باهاش حرف زدم، اما خودم هم می دونستم زیاد تاثیر نداره. اون خودشو باخته بود. طفلک من. نوبتش که شد ،نتونست بگه... ا




