Tuesday, February 17, 2009

مامان !

امروز مامان زنگ زد. یه کم صحبت کرد. گفت که برای تولدت کادو فرستادیم، به دستت نرسیده؟ گفتم که نه هنوز. گریه کرد! گفت هر موقع لباسایی که برام می خریدی و می پوشم یادت می کنم. می گم چه لباسای خوبی برام می خرید!!
مامان جونم دلم خیلی برات تنگ شده. هیچ وقت بهت نگفتم که چقدر دوست دارم. دعا می کنم همیشه سالم باشی.

Monday, February 16, 2009

روزهای سخت


این روزا خیلی برنامه هام بهم ریخته است. کلی تکلیف و پروژه است که باید تحویل بدم. گاهی وقتا دلم برای یوکابد خیلی می سوزه. طفلکی اونم از صبح که می ره مهد استراحتی نداره تا شب. گاهی اوقات تو اتاقم تو دانشگاه می خوابه. روزاهای دوشنبه که دیگه نورعلی نوره. چون من و مجید با هم کلاس داریم و یوکا تنها می مونه. بعضی وقتا میره پیش ماججا. این هفته اونم وقت نداشت. مجبور شدم تو اتاقم تنها بذارمش. گاهی اوقات با خودم فکر می کنم یعنی میشه یه روز همه این سختیا تموم بشه!