
این روزا خیلی برنامه هام بهم ریخته است. کلی تکلیف و پروژه است که باید تحویل بدم. گاهی وقتا دلم برای یوکابد خیلی می سوزه. طفلکی اونم از صبح که می ره مهد استراحتی نداره تا شب. گاهی اوقات تو اتاقم تو دانشگاه می خوابه. روزاهای دوشنبه که دیگه نورعلی نوره. چون من و مجید با هم کلاس داریم و یوکا تنها می مونه. بعضی وقتا میره پیش ماججا. این هفته اونم وقت نداشت. مجبور شدم تو اتاقم تنها بذارمش. گاهی اوقات با خودم فکر می کنم یعنی میشه یه روز همه این سختیا تموم بشه!

No comments:
Post a Comment